راز زندگانی

خرید بک لینک
"من عاشق خود توام ای عشق! و هر زمان

نامی زنانه بر تو نهادم، بهانه را..."

.

می گفت که پنج سال از زندگی اش را در سوز و گداز عشقی بی ثمر

و بدون وصال گذرانده. و در این زمان که اندک هم نیست از معشوق موجودی

ماورایی ساخته و بسان بتی بی نقص می پرستیدش...

روایت های مختلف و گاه مشابهی از عشق می شنوم.

روایت های تلخ و شیرین و گاه به وفور دردناک...

"سین" می گفت هر آدمی وسیله ای برای نابود کردن و

پوست انداختن دیگری ست.

و من دارم به زنجیره ای از آدم ها فکر می کنم...

که هرکدام مسیری برای جاری و ساری بودن در

دوست داشتن و عشق اند.

که انگار در نهایت در مراجعه بودن عشق است که انفاق بزرگی ست.

و آدم ها نشان زیبایی این اتفاق.

و این رنج ها که از عشق می بریم و زخم های عمیق اش

بر جان و روحمان، قشنگ ترین زیور جان آدمیست.

و این ابیات از منزوی که خوش می نشیند بر دل:

اگر نبود به جز پیش پا نمی دیدیم

همیشه عشق، همان دیده ی جهان بین بود

به عشق از غم و شادی کسی نمی گیرد

که هرچه کرد، پسندیده و به آیین بود

اگر که عشق نمی بود، داستان حیات

چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود؟

و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم

که راز زندگانی# و مرگ آدمی این بود...

رفتن رسیدن است!...

ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: سه شنبه 27 فروردين 1398 ساعت: 3:10

صفحه بندی