نامی زنانه بر تو نهادم، بهانه را..."
.
می گفت که پنج سال از زندگی اش را در سوز و گداز عشقی بی ثمر
و بدون وصال گذرانده. و در این زمان که اندک هم نیست از معشوق موجودی
ماورایی ساخته و بسان بتی بی نقص می پرستیدش...
روایت های مختلف و گاه مشابهی از عشق می شنوم.
روایت های تلخ و شیرین و گاه به وفور دردناک...
"سین" می گفت هر آدمی وسیله ای برای نابود کردن و
پوست انداختن دیگری ست.
و من دارم به زنجیره ای از آدم ها فکر می کنم...
که هرکدام مسیری برای جاری و ساری بودن در
دوست داشتن و عشق اند.
که انگار در نهایت در مراجعه بودن عشق است که انفاق بزرگی ست.
و آدم ها نشان زیبایی این اتفاق.
و این رنج ها که از عشق می بریم و زخم های عمیق اش
بر جان و روحمان، قشنگ ترین زیور جان آدمیست.
و این ابیات از منزوی که خوش می نشیند بر دل:
اگر نبود به جز پیش پا نمی دیدیم
همیشه عشق، همان دیده ی جهان بین بود
به عشق از غم و شادی کسی نمی گیرد
که هرچه کرد، پسندیده و به آیین بود
اگر که عشق نمی بود، داستان حیات
چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود؟
و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم
که راز زندگانی# و مرگ آدمی این بود...
رفتن رسیدن است!...
ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 136