بیسرانجام

خرید بک لینک

امروز دفتر گاهنوشت هایم را بازکردم و نوشتم:

یک ماه و پنج روز است که در این دفتر که به تازگی شروع به نوشتن در آن کردم

چیزی ننوشته ام...

و شاید بخاطر همین هرروز ننوشتهاست که دوست ندارم بالای دفترم روزهای

مشخص شدهای باشد برای هرروز نویسی.

گاهی دوستدارم هرروز را ثبت کنم اما انگار آدم در حال و لحظه زندگی کردن

نیستم.

یا در گذشتههای پردرد که احتمالا دردش از زمان حال کمتر است زندگی میکنم و

یا در آینده ای نامعلوم و مبهم!

سه چهار روز است که خودمان را در خانه قرنطینه کرده ایم و بیرون نمیرویم

که مبادا به همه بدبخنیهایی که هر روز در این خاک تجربه اش میکنیم درد

بیماری جسمی و کرونا هم اضافه شود.

میم از کار بیکار شده تا بعد از عید که ببینند وضع زنده ماندن مردم به کجا میکشد.

کلیپی را دیدم که در فضای مجازی دست به دست میشود.

پدری سوری با دختر کوچکاش. دارد به او یاد میدهد که چگونه هروقت صدای بمباران را شنید

بلند بلند بخنند.

یاد فیلم لایف ایز بیوتیفول می افتم. کودکی در اردوگاه ضدیهودی کار اجباری فکر میکند

که به همراه پدرش داخل یک بازی هستند و باید امتیاز بگیرند...

توی این فیلم که این حقیقت را گوشزد میکند که انسان اساسا پاک و منزه است و

اما بیدلیل نقش بازی میکند. بازی زندگی با مراحلی سخت که طیکردن هرکدام

امتیاز دارد و بهترین جایزه این است که انسان بفهمد همه چیز یک شوخی است و

زندگی زیباست!

و چاره چیست به جز اینکه از رنجهایمان لذت ببریم؟

و به دردهایمان خو بگیریم؟

و از تمام مکانیسمهای فرویدی استفاده کنیم و به خیات ادامه دهیم؟

تعابیر و توییتهای مردم از وضعی که در آن گرفتاریم جالب است و هرکدام قابل تامل.

کسی نوشته بود پس از 40 سال زندگی در رمان های قلعه ی حیوانات و 1984 دو ماه است

که رسما وارد رمان طاعون و کوری شدیم.

و دیگری به طنز نوشته بود: بعد از این مرحله میرویم برای مرحله آخر که مرحله آشتفشان

است و کسی که در این مرحله زنده بماند به نامیرایی میرسد.

و همهی اینها به معنای واقعی طنز سیاه است.

و حقیقتی که شاید بعدها در کتابهای تاریخ و چیزهایی که به دست فاتحان

نوشته خواهد شد یافت نشود.

دو ماه دیگر کنکور دارم. توی این مدت هزار بار از انتخابم پشیمان شدم و

دوباره امیدوار.

توی این مدت که هزاران اتفاق عجیب و غریب توی این خاک افتاده.

خاکی که برای درد و رنج و هزاران اتفاق عجیب بس حاصلخیز است!

توی این خاک که انگار تنها رنج است که ریشه دوانده و شاخه و برگ های هرس نشده

تنه ی تنومندش، توی چشمهایمان فرو می رود.

توی این خاک عجیب و غریب که ماجراهایش شبیه داستانها و بازیهای کامپیوتریست.

توی این خاک عجیب که باید ارتباطت را با واقعیت قطع کنی...

واپسروی کنی و بروی یک گوشهای توی داستانهای فانتزی و جهانهای

موازی تا بتوانی دوام بیاوری برای مرحلهی سخت بعدی این بازی نافرجام...

رفتن رسیدن است!...

ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 134 تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 21:40

صفحه بندی