قفس آهنین

خرید بک لینک

دچار سردرگمیام. دچار ندانستن.

خوب و بدی که انگار دیگر وجود ندارد. و همه چیز خالی از معنا شده و

تمامی آرمانها رنگباخته اند...

خال پرنده ای را دارم که از بزرگی قفسش میترسد.

میداند که قفس جایی برای ماندن نیست و باید به آبی آسمان برسد اما

ترس دارد از پریدن... از بال زدن و رسیدن به قفل طلایی...

دچار خو کردنام...

اما مگر میشود خو گرفت؟!

مگر میشود به بال و پرهای ریختهی کف قفس عادت کرد؟!

به بوی خون و گلوهای پاره شده و آوازهای خاموش شده...

مگر میتوان پرپر زدنهای خونین را دید و به قفس خو کرد؟!

ترس از تسلسل قفسها من را میترساند.

در اینهمه بال و پر ریخته شده و بوی خون جای تپیدن قلب نیست...

پشت میلههای قفس اما چیست؟!

هوای غبارآلود خونین جایی برای دیدن پشت میلهها نگذاشته.

جگرم آتش گرفته از هوایی که برای پرزدن نیست... از آوای صلحی که

در گلوهایمان ماند و بوی نا گرفت.

از قفسی که میلههایش زخیم و زخیمتر میشود...

"آه اگر آزادی سرودی میخواند کوچک، همچون گلوگاه پرنده ای..."

رفتن رسیدن است!...

ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 118 تاريخ: شنبه 21 دی 1398 ساعت: 13:51

صفحه بندی