از صبح تمام وجودم درد می کند...
از آن دردهای عاشقانه و فلسفی و روحانی نه!
دردی تماما جسمی.
درد وحشتناکی که هربار وقتی دچارش می شوم مرا با تکه های
عجیبی از وجودم روبه رو می کند.
و نمی دانم این تکه ها چیزهایی ست که در این دوره بر من عارض می شود و
یا ذاتی های ناشناخته ای درناکجا آبادهای درونم است.
یک ساعت نشستم و گریه کردم!
برای یک سهل ممتنع مسخره. که چندبار آن گوشی لعنتی را برداشتم که
زنگ بزنم و بگویم دلم برایت تنگ شده مامان!
بدترین قسمت این ماجرا سرزنش خودم بود. که چرا کاری به این
سادگی انقدر برایم دشوار است.
که هرچقدر هم فاصله ای بین من با او که اولین دریچه ی من به جهان هستی ست
باشد، چرا آن گوشی لعنتی را نمی توانم بردارم و به او بگویم که در این لحظه ی
دردناک می خواهم فقط تو کنارم باشی!
این زندگی لعنتی عجیب است و چه چیزهایی که در سیرش در آدمی دور نمی افتد!
گاهی زمانی که کنار هم نشسته ایم و به تلویزیون رو به رومان که جبران تمام
حرف هایی که باید بزنیم و نمی گوییم خیره شدیم، به روزهای نبودنش فکر می کنم...
که حسرت است... مانند روزهای بودنش.
و لعنت می فرستم به تمام چیزهایی که باید بینمان می بود و نبود...
به تمام چیزهایی که این سهل ممتنع های لعنتی را بوجود آورد.
و به خودم می گویم در مختصاتی دیگر و دنیایی دیگر،
حتما یک روزی تمام خواب ها و خیال ها و نوشته ها به حقیقت می پیوندد...
رفتن رسیدن است!...ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 112