دو روز دیگر تولدم است...
و مثل اکثر آدم ها چند روز قبل از تاریخ نشانه گذاری شده ی پا به عرصه ی وجود گذاشتن، به زندگی و مختصات بیست و چندساله ام نگاه می کنم...
و یا شاید مانند آن کپشن های روشنفکر مآبانه ی زیر عکس مضحکی از کیک تولد و متولدی که انگشت ها را در هم گره کرده و به شمع های روی کیک به مثابه ی عمیق ترین دستاورد زندگی اشمتفکرانه و با ملغمه ای از غم و عمق نگاه می کند،
خطی از شعریپست مدرن توی ذهنم مرورشود که
"من صادقانه روز تولدم بغض می کنم" و
از اینجور حرف های بعد از پک عمیق سیگار بهمن و از پشت عینک گرد کوچک فلزی و در کافه گودویی!
اما حقیقت این است که این تاریخ نشانه گذاری شده برای من همچون خلأیی ترسناک است کههیچ بیت و شعر لایک خوری برایش به ذهنم نمی رسد...
متنی از "نون" توی وبلاگش می خواندم که از بودن و چگونه بودن نوشته بود...
برای من این تاریخ نشانه گذاری شده یادآور ترس چگونه بودن است!
این روزها که همه چیز پیرامون دنیای کوچکم دچار بی اتفاقی شده!
بی اتفاقی انگار که یکجور طعنه به همان ترس چگونه بودن باشد...؛
که هر اتفاقی که می افتد به پدیده ی فراگیر بی اتفاقی دامن می زند...
به آب از آب تکان نخوردن!
"میم" می گفت نسل ما تشنه ی دیده شدن است، آنقدر که هیچ اتفاقی توی زندگی اش نیوفتاده...
من اما از اینهمه چشم که در هجوم مِه سنگین بی اتفاقی نشسته است و
منتظر حادثه ای خارق العاده ست می ترسم...
و این تاریخ تولدی که روز و ماه و ساعتش با هم یکی شده،
همچون چشم هایی خون آلود و از حدقه بیرون زده به نظاره نشسته است و
انتظار می کشد...
رفتن رسیدن است!...
ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 141