حمید برادر نوید.
حمید که هیچگاه حتی معلمش هم نبوده ام. تنها چندباری موقع بردن بچه ها به کلاس آوازشانتیکه های آب نکشیده ای بهم انداخته بود. حمید که هرچقدر گذشت و می گذرد هنرمندتر و عاقل تر می شود.
یکبار قبل از شروع شدن کنسرت بچه ها با "پ" نشسته بودیم و مسئول انتظامات بودیم که حمید بادوربین اش آمد.
نمی دانم راجع به چه داشتیم حرف می زدیم که با "پ" می گفتیم هیچوقت کسی از ما عکسیهویی نمی گیرد.
بعدها که آرشیو عکس های کنسرت را نگاه کردیم، دیدیم که دوربین حمید پر شده بود از عکسهای یهویی ما:)
و بعدترها برخورد دیگری که توی لیگ با هم داشتیم با خوردن فلش دوربین حمیدتوی چشمم بود.
دیگر عادت کرده بود که از من عکس های یهویی بگیرد و
این جایگاه عکاس و سوژه جایش را به سوژه برای تیکه انداختن داده بود:)
توی نمایشگاه عکس های حمید، او را با کت و شلوار دیدم و آنقدر آن فضا برازنده یاو بود که بغضم گرفت از این دنیای ناموزون...
.
خواب حمید را دیده بودم؛ دیشب.
در یک فضای جدید که شبیه خانه علم و یا خانه هنر نبود...
حمید همان کت و شلوار مشکی تنش بود و پاپیونی که زیر یقه اش بسته بود.
مختصات حضورش فرق می کرد.
با هم سر یک میز شام بودیم. فضا طوری بود که انگار من یک خانم سن بالاتر و متمولی بودم و حمید را برای شام دعوت کرده بودم.
قرار بود او را به خانه ی خودم ببرم...
یکجورهایی انگار قرار بود سرپرستی اش را به عهده بگیرم.
.
فضای خواب سراسر برایم عجیب بود...
من کس دیگری بودم...
حمید اما خودش بود. یک هنرمند متشخص و مبادی آداب.
حمید خودش بود...؛ خود واقعی اش...
خودی که در زمان و مکان درستی قرار گرفته بود.
یادم می آید موقع برگشتن از روستای کبیرآباد که برای شب یلدا پیش بچه هایآن روستا رفته بودیم، توی دستش موبایل یکی از معلم ها بود و داشت بازی جملک را یازی می کرد.
یک بازی ای که باید کلمات و حروف افتاده ی یک جمله را تکمیل کنی.
با "ر" آن صحنه را دیدیم و رو به حمید گفتیم: حمید اینجا که همه بچه ها دارن میزنن تو سر و کله هم تو بازم فرهیخته ای و بازیت هم متشخصانه ست.
خندید و گفت: ای بابا...
من هرکاری کنم شما الکی میگین هنرمند و فلان....
.
اما او هنرمند است... خیلی هنرمند...
لعنت به این جهان ناموزون!
رفتن رسیدن است!...ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 137