به موازات واقعیت!

خرید بک لینک
توی یکی از دنیاهای موازی، من یه دختر چهارده ساله

با کلکسیونی از ترس ها و تحقیرهام که از فشار بی احترامی های

ناپدری و هر روز وایستادن تو آفتاب پارک عبدل آباد،

با پسر هفده ساله ای که سر چهارراه دستمال و گردو می فروشه

از خونه فرار کردم.

فرار کردم تا از اینجا دور بشم...

اینجا که هر روزی بوی تعفن تحقیر و دوباره خونه رفتن و

کتک خوردن از مادر دچار ناراحتی اعصاب و روان و

فحش و سیلی خوردن از ناپدری افغان رو میده...

فرار کردم تا شاید رها بشم از اینهمه بار زندگی ایی که هر روز

رو دوشمه...

با پسر هفده ساله ای که میدونم بچه است و بدرد زندگی نمی خوره اما

گفته که اگه باهم ازدواج کنیم دیگه نمیذاره برم سرکار.

یه دختر چهارده سالم که عاشق روزای دوشنبه خونه علمم و

شعری که معلمم برام گفته:

"این خانه علم ما چه غوغا دارد

هر روز و شبش شادی و سودا دارد

هرکس که در اینجاست پرانگیزه به علم

این خانه ی علم ما که کبری دارد..."

معلمم که با هم شعر میخونیم و از زندگی و داستان هاش حرف میزنیم.

معلمم که بزور میخواد با یه عالمه وسیله ی کمک آموزشی رنگی رنگی

بهم ریاضی یاد بده.

معلمم که ذوق میکنه از اینکه من جواب سوالای ضرب و تقسیمش رو

میدم.

من برای دلخوشی معلمم بهش میگم که مثل خواهرم نمیشم.

که اون با یه پسره بیست سال از خودش تو سیزده سالگی فرار کرد و

الانم زندگی بدی داره!

بهش میگم که شبا با رویای پدرم آروم و خوشحالم...

میگم که آخر تمام داستانا خوب تموم میشه،

که برق خوشحالی رو تو چشماش ببینم...

آخرین روز تو خونه علم بهش میگم که قدر منو بدون!

بقیه بچه های اینجا مثل من نیستن!

و انگار یجوری باهاش وداع میکنم.

اما اون انگار نمیفهمه و با خوشحالی از روز تولدم حرف میزنه

که هفته بعده...

میگه برای کل بچه ها به مناسبت تولدت بستنی میخرم.

اونروزی که معلوم نیست من کجام و

زیر کدوم آفتاب داغی که هر بستنی ایی رو آب میکنه...

رفتن رسیدن است!...

ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 162 تاريخ: پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 14:20

صفحه بندی