و چه کنم که مرا یارای ایستادن در مقابل عناصر وجودیم نیست
که به جنگ تن به تن با من برخاسته اند.
و کسی چه می داند خوشبختی چیست؟!
"و خدا راه دست یابی به نیکی را محال کرد...
عشق محال است... عدالت محال است...
کاملا محال..."
و ما آدمیان کرخت شده که با هر وزش بادی از جانب طوفانی کوچک
تمام تفکر هستی شناختی مان رنگ می بازد،
چگونه بود و نبود این مفاهیم را باور کنیم؟!
در این جهان که همه چیز رو به زوال می رود و در نبود جاودانگی،
در بی معنایی غوطه ور است،
چگونه به حقانیت مقوله هایی که از ذهنمان می تراود ایمان داشته باشیم؟!
در این جهان که امید رستن از ظلم و بی عدالتی در آن آرزویی محال است.
در این جهان که تمام باورها و ارزش ها بارها و بارها رنگ می بازند،
چگونه در آن میل به رستگاری باشد؟!
میل به کمال؟!
و کمال چیست؟! رستگاری چیست؟!
در این راهی که بسان تمامی تاریخ هی گم می شود و از نو معنا می شود...
باید پذیرفت که پا در عرصه ی معنا باختگی نهاده ایم...
که هرچه در تمام طول حیات این جهان،
از تفکر انسان و رابه اش با جهان پیرامون اش معنا و تفسیری از
جهان تراوش شده، به بی معنایی این جهان دامن زده است.
انگار کن که در این عصر به نقطه ی آغازین تمدن برگشته ایم...
و حال باید دوباره اثبات کنیم که خدایی هست!
و این حرکت دوار تاریخ گواه بی معنایی همه چیز است...
رفتن رسیدن است!...ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 110