
اینجا روی این خالی سفید که پهلو به خلأ می زند بساط استعاره را پهن می کنم... از یک خیابان می گویم که تا انتهای کوچه ای شیب دار و کج به درازا می کشد...و در نهایت پر است از پنجره های خالی...پنجره های سرد و بی روح که اگر در مقابلشان بایستی تنها تصویر خودت است که در رو به روست...و عاجزی از دیدار چشم هایی که انور پنجره در اوج ان شیب به انتظار دستی ست که تکان داده شود بر فراز این کج بی قواره......
ادامه مطلب
"او" پدرش را سال 62 توی عملیات جنگی از دست داده بود و"دیگری" پدرش را در اعدام های سال 67."او" می گفت این مردم که هر روز به جان هم می افتند ارزش ندارندکه بخاطرشان امثال من یتیم شوند..."دیگری" می گوید این مملکت و مردم را باید می گذاشت و می رفتاینجا ارزش ماندن و فنا شدن نداشت!..هیچکس ابعاد یتیمی شان را درک نخواهد کرد...Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
مثل ترک کردن یک مخدر سنگین...،یا مثل چنگ انداختن در وجودم می ماند... مثل کسی که سالها تمام زندگیش را دود کرده... تمام چیزی که داشته را... و حال به آخر خط رسیده و می داند باید ترک کند... هر روز ذره ذره از وجودم دارد کم می شود... و مورفین هایی که می خواهند دلخوشم کنند... که دچار باش و وجودت را پاک نکن...
ادامه مطلب
در باورمان به خون خواهی ات خیمه ها زدیم نفس یزیدمان آتش به خیمه ها زده.... xa0 پ.ن: تاریخ بارها و بارها تکرار خواهد شد و تنها استعاره هایش رنگ و بوی دیگر می گیرند و صدای "هل من ناصر ینصرنی" تو که به بلندای تاریخ است، مانند حقیقتی تلخ در گوش زمان می کوبد......
ادامه مطلب
تو را می سپارم به راه های صلاح و مصلحت... و نمی دانم این راه ها تو را به کجا خواهند برد... اما این را خوب می دانم که باید گاهی فاصله را با آدم هاxa0 حفظ کرد... "نه آنقدر نزدیک که در هم ذوب شویم و نه آنقدر دور که در سرمای هم یخ کنیم..." دلم می خواست در تو ذوب شوم... در چشمان تو... در تو که مغرب و مشرق گه منی... اما راه های صلاح پاهایم را شل کرده و چشم هایم را مغروق... "چه بسا چیزهایی را می پسندید و..." راه های صلاح و مصلحت... اگر این کلمات وجود نداشت، اگر این کلمات را نمی دانستم چگونه دوری ات را ...
ادامه مطلب
در این ویرانه ی گمگشته، تو دست کم شبیه خودت بودی... هنوز هم میان زمین و آسمان بودی... نه اینقدر پاگیر این قعر بی نهایت شدی، که بال هایت را فراموش کنی... و نه آنقدر دچار حال بارانی ابرها که یادت برود xa0این بذرها که افشانده ای روزی سبز خواهند شد... چیزی شبیه به همین نهال ها... که روزی تنومند می شوند و سایه های بلند دارند... که دست هایشان رو به آسمان است و ریشه دوانده ی خاک اند......
ادامه مطلب