زندگی و دیگر هیچ...

خرید بک لینک

روزهایی را که چشمهایم با یکدیگر سر سازگاری نداشتند و در بیمارستان بستری بودم، هر روز از سراسر بخش دوستانی میآمدند و بهم سر میزدند.

دوستانی که هیچکدامشان را نمیشناختم و بیماری اکثرشان را هم نمیدانستم.

خانمی که کمرش را عمل کرده بود و بعد دو روز معدهاش به خونریزی افتاده بودهر روز بهم سر میزد و حالم را از میم میپرسید

و میگفت: چون جوان است از خودش نمیپرسم شاید بهش بربخورد.

 دختری که آنهم جوان بود و اما سنش از من بیشتر بود، بیست و سه روز بود که در بخش بستری بود.

به یکباره چشمهایش تارشده بود و بینایی یک چشمش را از دست داده بود و هنوز بیماریاش را تشخیص نداده بودند.

َمیآمد بهم امیدواری میداد. میگفت اوایل هرشب گریه میکردم و میگفتم چرا من؟ من که سنی ندارم.

و میگفت: تو گریه نکن. زود خوب میشوی و یادت میرود که چرا تو!

یک شب که شب آخر هم بود پ آمد پیشم و به عنوان همراه ماند. وسط های شب از خواب پریدم م و بیخوابی به سراغم آمد.

پ بیدار شد و با من بیخوابی کشید. آن وسط ها گفت که بایدبیشتر مراقب خودم باشم و

آن حمایتگری ناخودآگاه ذهنی ام را تعدیل کنم که نتیجهاش نشود هزار درد و بلای جسمانی.

در این اتفاق هرکسی از ظن خود شد یار من و ترحمها و توصیههای خودش را دارد

که البته همهشان هم خوشایند نیستند و کسانی هم زخم را تر نگه میدارند.

این اتفاق شاید به یکباره سرم را به طرف خودم برگرداند که ببینم چقدر زندگی نکردهام.

چقدر اصلا برای زندگی کردن برنامهای نداشتهام. 

و زندگی انگار تنها اتفاق و پیشامدی معمول باشد برایم.

غافل اینکه اصیل زیستن کاریست که نیاز به توجه و مزاقبت همیشگی دارد.

یکبار وسط سردردهای بعد از ال پی و به سقف خیره شدنها، اینستاگرامم را باز کردم و عکسهای بقیه را دیدم.

آن لحظه در خودم شکستم واز خودم بدم آمد؛ چرا که یک لحظه به جوانی و زیبایی و سلامتی کسانی حسودی کردم.

چیزهایی که شاید خودم داشتم و تا قبل از این اتفاق نمیدیدمشان.

و حالا میدانم  شرایط زندگیام هرچقدر هم که ایدهآل نباشد و هر چقدر هم که دچار جبرجغرافیایی باشم حق زیستن دارم و برای این وجود باید تلاش کنم واز آن مراقبت کنم و نجات دهنده در گور خفته است.

این بیماری هم شاید رفیق و همراهی برایم شود که هرازگاهی بزند روی شونههایم

و بگوید: هی حواست هست که زنده و موهبت وجود را داری؟ این خودش معجزه است.

به قول رِ بزرگ این هم مثل زندگیست دیگر. نمیدانی حمله ی بعدی کی است... مثل زندگی که نمیدانی فردا چه میشود و اصلا تاکی زندهای!

رفتن رسیدن است!...

ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 121 تاريخ: دوشنبه 26 آبان 1399 ساعت: 8:56

صفحه بندی