روزهایی را که چشمهایم با یکدیگر سر سازگاری نداشتند و در بیمارستان بستری بودم، هر روز از سراسر بخش دوستانی میآمدند و بهم سر میزدند.
دوستانی که هیچکدامشان را نمیشناختم و بیماری اکثرشان را هم نمیدانستم.
خانمی که کمرش را عمل کرده بود و بعد دو روز معدهاش به خونریزی افتاده بودهر روز بهم سر میزد و حالم را از میم میپرسید
و میگفت: چون جوان است از خودش نمیپرسم شاید بهش بربخورد.
دختری که آنهم جوان بود و اما سنش از من بیشتر بود، بیست و سه روز بود که در بخش بستری بود.
به یکباره چشمهایش تارشده بود و بینایی یک چشمش را از دست داده بود و هنوز بیماریاش را تشخیص نداده بودند.
َمیآمد بهم امیدواری میداد. میگفت اوایل هرشب گریه میکردم و میگفتم چرا من؟ من که سنی ندارم.
و میگفت: تو گریه نکن. زود خوب میشوی و یادت میرود که چرا تو!
یک شب که شب آخر هم بود پ آمد پیشم و به عنوان همراه ماند. وسط های شب از خواب پریدم م و بیخوابی به سراغم آمد.
پ بیدار شد و با من بیخوابی کشید. آن وسط ها گفت که بایدبیشتر مراقب خودم باشم و
آن حمایتگری ناخودآگاه ذهنی ام را تعدیل کنم که نتیجهاش نشود هزار درد و بلای جسمانی.
در این اتفاق هرکسی از ظن خود شد یار من و ترحمها و توصیههای خودش را دارد
که البته همهشان هم خوشایند نیستند و کسانی هم زخم را تر نگه میدارند.
این اتفاق شاید به یکباره سرم را به طرف خودم برگرداند که ببینم چقدر زندگی نکردهام.
چقدر اصلا برای زندگی کردن برنامهای نداشتهام.
و زندگی انگار تنها اتفاق و پیشامدی معمول باشد برایم.
غافل اینکه اصیل زیستن کاریست که نیاز به توجه و مزاقبت همیشگی دارد.
یکبار وسط سردردهای بعد از ال پی و به سقف خیره شدنها، اینستاگرامم را باز کردم و عکسهای بقیه را دیدم.
آن لحظه در خودم شکستم واز خودم بدم آمد؛ چرا که یک لحظه به جوانی و زیبایی و سلامتی کسانی حسودی کردم.
چیزهایی که شاید خودم داشتم و تا قبل از این اتفاق نمیدیدمشان.
و حالا میدانم شرایط زندگیام هرچقدر هم که ایدهآل نباشد و هر چقدر هم که دچار جبرجغرافیایی باشم حق زیستن دارم و برای این وجود باید تلاش کنم واز آن مراقبت کنم و نجات دهنده در گور خفته است.
این بیماری هم شاید رفیق و همراهی برایم شود که هرازگاهی بزند روی شونههایم
و بگوید: هی حواست هست که زنده و موهبت وجود را داری؟ این خودش معجزه است.
به قول رِ بزرگ این هم مثل زندگیست دیگر. نمیدانی حمله ی بعدی کی است... مثل زندگی که نمیدانی فردا چه میشود و اصلا تاکی زندهای!
رفتن رسیدن است!...ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 121