پشت درهای آبی...

خرید بک لینک

زیر سایه های درخت چنار توی کوچه نشسته بودم و کتابم را باز کرده بودم و

غرق در "تاریکی معلق روز" شده بودم.

در پس زمینه ی صداهایی که به گوشم می رسید صدای بلند آهنگ محسن ابراهیم زاده

خواننده ای که به واسطه دانلود کردن اهنگ هایش با گوشیم توسط بچه ها شناختمش می آمد.

و صدای جوانک هایی که هم صدا با آن می خواندند. جوانک هایی احتمالا پای بساط منقل.

از پشت سرم آمدند و لگدی به درختی که تکیه داده بودم زد تا تلاشی برای ترساندنم

کرده باشد و کم هم موفق نبود.

برمی گردم و می خندم و با همه شان خوش و بشی می کنم. می گوید: خانم چرا تو این گرما نشستی کتاب میخونی؟

گفتم منتظر شما و "رِ" بودم تا بیاید

گفت کارمون تو مدرسه طول کشید. خب چرا نرفتی؟

گفتم برم؟ کجا برم کلاس داریم.

گفت اوو چه حوصله ای داری...

"ر" در آبی را باز می کند و داخل می شویم.

پشت درهای آبی دنیای دیگریست.

می گوید چرا نرفتی و نمی داند اینجا خانه ی امن من است.

پشت این در آبی که بودنم معنا پیدا می کند. در کنار آنها که اینجا انگار در سرزمینی دیگر

هستند. سرزمینی که در آن انگار خیلی از چیزهای معنای خود را از دست می دهد.

چیزهایی مثل قومیت گری...

کودک کار...

اینجا تنها کودک هایی هستیم که در لحظه زندگی می کنیم.

لحظه ای به دور از کثافت جهان واقعی...

لحظه ای پر از شوق زندگی...

لحظه ای ناب که چون بارقه ای پر امید از شبی تار می گذرد...

لحظه ای دلنشین که من "من" نیستم، هیچکس نیستم... و این به معجزه ای می ماند.

پشت این در آبی جادویی دنیای دیگریست.

کاش تمام درهای جهان آبی بود...

رفتن رسیدن است!...

ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 120 تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1398 ساعت: 4:26

صفحه بندی