تصویری از او

خرید بک لینک

داشت از نامزدش می گفت...

نامزدش که هفده سال دارد و قرار است باهم عقد کنند و

یا سه سال تمام توی خانه ی مادرشوهرش زندگی کند و برای آنها کار کند و

تمام پولی که درمی آورد به آنها بدهد و یا با هم فرارکنند.

و این رسم غربت است...

خودش تنها چهارده سال دارد.

می گفت که نامزدش دوستدختر دارد و بارها با دخترها او را دیده.

می گفت اما خانم سر آخر به سمت من برمیگرده چون برام خرج میکنه!

او از زندگیاش می گوید... و بارها به شوخی و جدی ما را به جان بچههای

سید نیامدهاش قسم می دهد...

و هرازگاهی که هی به ما گوشزد میکند که باید غذای بیشتری بخورد تا

چاق شود و یک پره گوشت به تنش اضافه شود تا باب میل نامزدش باشد...

.

من اما تنها تصویری که از او در ذهن بیاد خواهم داشت تصویر دختریست

که بی پروا نقش لوطی را به هنرمندی تمام در تاتر بازی میکند و موقع تشویق

تماشاگران با غرور سر تکان میدهد...

تصویر دختری که آزاد و رها خودش را به موجهای دریا میسپارد و

به سادگی کودکی میکند...

تصور قامت او در لباس عروسی و با لنز روی چشمها و آراش غلیظ مخصوص

غربتیها، تصویری سهمگین است که رخصت ماندن در خاطرم را نخواهد یافت...

رفتن رسیدن است!...

ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: دوشنبه 4 آذر 1398 ساعت: 4:26

صفحه بندی