با "ح" بعد از مدت ها... و بهتر است بگویم بعد از سالها...
سالها می گذشت از آن روزها...
از آن روزهای دچار بودن...
از آن روزها که زندگی برایم پر از اتفاق های
رنگی و کوچک بود...
پر از خوشبختی های عمیق و آنی...
ما همان آدم ها بودیم
با همان نقاب همیشگی...
آن قاب لبخندی که پناه خوبی ست...؛
برای بغض... برای درد...
ما همان آدم ها بودیم...
با زخم هایی عمیق تر...
با چشم هایی که دیگر برق نمی زدند...
با دستانی که دیگر شوق خواستن در آنها نبود...
تنها سیگار بود و
سیگار و سیگار!
با "ح" کنار آن حیاط بهشت گون جهان هایمان را دود کردیم.
بغض هایمان را...
مرثیه ی رویاهایمان را...
با همان خنده های "جوکر" گون...
یک زخم به شکل لبخند روی صورت هامان بود...
هر چه بود اما لبخند بود...
با "ح" از "هـ" گفتم...
انگار کن که "هـ" در تمامی زندگانی من
داستان بلندی باشد که با همه می گویمش...
سالها پیش ابتدایش را برای "ح" گفتم و
این روزها انتهایش را...
سالها پیش ابتدای داستان "هـ" باعث گسست من
از "ح" بود و امروز اما دردی مشترک...
"ح" برای من نشانی از روزهای خوبم است.
آن روزهای دور...
گوشه ای از حیات زمان که "هـ" در آن جا ماند!
با هم از رویاهایمان گفتیم.
رویاهایی که دیگر نداشتیمش!
از جهان رو به زوال آرزوهامان...
"ح" برای من نماد گذار از سنت به مدرنیته است!
"ح" که یک روزی جزوه های نفس و عرفان می خواند و
خواب های عجیبی می دید...
"ح" که حافظ قرآن بود...
"ح" برای من نماد معصومیت از دست رفته
کودکی بی پناه در تندباد سهمگین مدرنیته است...
"ح" برای من تلفیقی از روزهای تلخ و شیرین است...
یادآوری از شروع و پایان "هـ" است...
ما همان آدم ها بودیم...
تنها او گودی زیر چشم هایش،
به اندازه ی حلقه ی درون "ح" شده بود و
من لبخند "جوکر" گونم عمیق تر...
رفتن رسیدن است!...ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال میکنید
برچسب: درباره, نویسنده: بازدید: 141