کبری کودکی من است...
کودکی تجلی یافته ی من در دنیایی دیگر...
با مختصاتی دیگر.
کبری امروز با من از شعر گفت... از نقاشی...
از دنیاهایی که درون خودش می ساخت تا آرام شود.
تا نفهمد جهان به کدام سو می رود....
و من به یاد حرف "م" افتادم که می گفت خود را درون این بچه ها ببینید...
هر کدام از اینها کودکی شما هستند....
کبری کودکی و معصومیت من است.
منی که در دروازه غار به دنیا آمده...
منی که با تمام زجرهایی که از سوی ناپدری تحمل می کند،
باز هم عاشق شعر و نقاشی و ریاضی است...
منی که به بهانه ی کارگاه های کیف دوزی و فروششان از دست
ناپدری فرار می کند و با عشق از ریاضی حرف می زند....
از نقاشی...
از شعر...
از دریا و دو روی سکه اش...
"دریا هیچوقت کشته هاشو به گردن نمیگیره...
اما با اینکه توفانیه هیچوقت ماهی هاشو بیرون نمی ندازه...
سیگار به من یاد داد برای کسی بسوز که نفسشو خرجت کنه..."
اینها را کبری می گوید...
کبری سیزده ساله...
کبری ایی که توی محل به کبری پارکی معروف است و
دو سال است که از زیر زور ناپدری برای ازدواج فرار کرده...
کبری ایی که پر است از دنیاهای موازی توی شعر ها و نقاشی هایش...
پر است از نگاه های عجیب و فیلسوفانه به زندگی...
کبری ایی که بیشتر از سن اش بزرگ است
و حتی بیشتر از اسمش...
#روایت_های_ساده_ر_میم_از_آدمها
رفتن رسیدن است!...
ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال میکنید
برچسب: کبری, نویسنده: بازدید: 127