وقتی که از جنگ باورهایمان باز می گردیم؟
و چه وقت کودک ذهن عقیم نشده مان را
در آغوش خواهیم کشید،
وقتی که به انتظارمان نشسته؟
در این جاده سهمگین که بوی نا می دهد
طایرقدسی نداریم که برایمان مثنوی بگوید و
دلمان به رویای هفت وادی خوش باشد....
باید کمر به رفتن ببندیم
همچون کوری که به نیمه شب قدم در راه می گذارد....
و دست های خردمان را در تاریکی مرکب تکان دهیم....
باشد که کورسویی باشد،
هر چند آنرا نمی بینیم....
رفتن رسیدن است!...ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 128