سِیلی میان چشم ها وا مانده بود و من
مثل نگاه خیره به آخر تیتراژ فیلم درام
یک هنجره سکوت، صدا مانده بود و من...
من ماشه چکیده به زخم های خودم بودم
در من هزار فشنگ پوکیده پیدا شد
من حاصل سکس میان ترس و غم بودم
در من هزار ماجرای کهنه حاشا شد
از من همین کوته نوشت های بی پروا
از من همین ها مانده و خطی و چندی آه
از من همین شب گریه های سرد بی حاصل
سر باز کردن های زخمی گاه و هی ناگاه
در آینه من هستم و تنهای غمگینم
جز ترس از فردا درون "من" نمی بینم
تنها تراژیک کمیک قصه من بودم
من مومن و پیغمبر تنهای بی دینم...
رفتن رسیدن است!...ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 129