ای نازنین آشنای دیرین...
ای که به میان هیاهوی و قیل وقال این جهان رو به زوال،
گمت کرده ام.
تو را که معصومیت چشم هایت...
صمیمیت غمگین شعرهایت...
تو را که مهربانی بی انتهایت را،
دوباره نتوانم بدست آورد...
انگار کن که سخن "بودلر"
به مثابه زندگی شده باشد...
که در این جنگل معنا گمت کرده ام...
که بی معنی ترین زمزمه ی ترانه های غمگین تو
درون آینه ام.
تو را چه کنم که زمستان سالگی زندگی را لبخند می زدی و
من ز سوز می ترسم...
تو را به نشانه ی کدام ناکجا آباد این شهر پر تعفن جاگذاشتمت؟!
به وقت ساعت چند دیوانگی؟1
تو را به حوالی کدام خاطره ابهام آلود از یاد برده ام؟!
درون کدام قصه دانای کل شده ام و
جا گذاشتمت؟ً!
ای هم صدای همیشه...
ای شور شیرین...
به من باز آی!
به من باز آی و بگذار سهل شود این
دشوار مسیر زندگی...
باز آی ای نازنین همراه...
ای شادترین "ریحان" غمگین جهان...!
رفتن رسیدن است!...ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 170